|
مرا بشنوی یا نه،مراجستجو کنی یا نکنی،من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.
باز می گردم ؛ همیشه باز می گردم. "نادر ابراهیمی"
به هزاران دلیل رفتم و بی هیچ دلیلی می خواهم برگردم!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:35 توسط اعظم ملک دار
|
پنجمین خورشید روایت هبوط بود،روایت گذر کردن از یک دنیا ، از یک زمان و آمدن به دنیای دیگر و زمانی دیگر. در جستجوی مفهومی برای زنده ماندن.یافتن آنچه که بدون آن زندگی معنایی نداردکه اصلا زندگی نیست! همه چیز را ترک می کنی ، همه آنچه که به آنها دل بسته بودی ، به آنها تعلق داشتی.می گذری و می آیی .فقط برای یک چیز که همه چیزست.اما وقتی می آیی نیست.پیدایش نمی کنی. معامله عادلانه ای نیست.از دست دادن و بدست نیاوردن.از دست دادن و در عوض تمام عمر در جستجو بودن و نیافتن و نیافتن و حسرت و حسرت.......
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 9:49 توسط اعظم ملک دار
|
تا وقتی که داستان خوبی برای گفتن داری و کسی رو داری که بهش گوش بده،کارت هنوز تموم نشده!!!
"نووه چنتو"
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:59 توسط اعظم ملک دار
|
دیر زمانی بود که گم کرده بودمش.نه تنها من ،که هیچ کسی از او خبر نداشت.چقدر پی اش رفته بودم!اما نه خبری نه نشانی از او نیافتم.واقعا گم شده بود. چشمم که به چشمانش افتاد خندید.نگاهش مملو از اندوه بود. دستش را گرفتم.مثل همیشه سرد ! چقدر فرسوده، خسته وغمگین بود! گفتم : تا کی؟ مثل همیشه سکوت کرد. پرسیدم : چقدر شکسته شدی؟موهایت هم دارند کم کم سپید می شوند. لبخند تلخی زد و سکوت کرد.می خواست بگوید :مهم نیست،اصلا مهم نیست. میدانم که بر او چه گذشته بود.همه چیز را میدانم. خواستم بپرسم چرا؟همه ی اینها برای چه؟خواستم بپرسم تو را چه شده؟ اما نتوانستم. بعد از مدتها پیدایش کرده بودم، ازلابه لای اشک ها!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:44 توسط اعظم ملک دار
|
واقعه وحشتناک بود و من سخت منتظر!!! منتظر رفتن و نماندن. منتظر تمام شدن. اما تمام نشد...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:29 توسط اعظم ملک دار
|
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی بر زمین تو، باران، چهره ی عشق هایت را پُر آبله می کند پرنده گان ات همه مرده اند در صحرایی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی آن جا که هر گیاه در انتظار سرودِ مرغی خاکستر می شود. دیگر جا نیست قلب ات پُر از اندوه است خدایان ِ همه آسمان هایت بر خاک افتاده اند چون کودکی بی پناه و تنها مانده ای از وحشت می خندی و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد. این است انسانی که از خود ساخته ای از انسانی که من دوست می داشتم که من دوست می دارم. دوشادوش زنده گی در همه نبردها جنگیده بودی نفرین خدایان در تو کارگر نبود و اکنون ناتوان و سرد مرا در برابر تنهایی به زانو در می آوری. آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مایی؟ انسان هایی که من دوست می داشتم که من دوست می دارم؟ دیگر جا نیست قلب ات پُر از اندوه است. می ترسی به تو بگویم از زنده گی می ترسی از مرگ بیش از زنده گی از عشق بیش از هر دو می ترسی. "شاملو"
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:33 توسط اعظم ملک دار
|
سخت بود آرزو کردن برای تو.اما دل به دریا زدم و خواستم آنچه را که تو با تمام وجودت در پی آن بودی.نمی دانم چرا اما هنوز هراس سنگینی بر دل دارم از آنگونه که مبادا عشق گریزگاهت بوده باشد. "تنها آرزوی من برای تو :ابدیت شیرینی این وصال"
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:12 توسط اعظم ملک دار
|
روزی خرگوش پرسید:واقعی چیه؟ اسب لاغر مردنی گفت:واقعی ربطی به این نداره که تو چطوری ساخته شدی.این چیزیه که برات اتفاق میفته.وقتی بچه ای مدت خیلی زیادی تو رو دوست داشت، نه اینکه فقط باهات بازی کنه،بلکه واقعا تو رو دوست داشته باشه، اونوقت تو واقعی میشی. خرگوش پرسید:آدم دردش هم میاد؟ اسب لاغر مردنی که همیشه راستش رو میگفت جواب داد:گاهی اوقات ، اما وقتی واقعی هستی ،اهمیتی نمی دی که ناراحتی بکشی. خرگوش پرسید:یعنی یکباره توی یک چشم برهم زدن اتفاق میفته؟مثل اینکه آدم روکوک کرده باشن؟یا ذره ذره؟ اسب لاغرمدنی گفت:اصلا یکباره اتفاق نمیفته.تا تو واقعی بشی،مدت زیادی وقت میگیره.برای همین هم هست که کسایی که راحت می شکنن یا لبه های تیزی دارن یا باید به دقت از آنها نگه داری کرد،اغلب این اتفاق براشون نمیفته.کلا تا وقتی واقعی بشی بیشتر موهات به خاطر عشق ریخته و چشمات از حدقه دراومده و پیچ و مهره هات شل شده و زهوارشون دررفته.اما این چیزا اصلا اهمیتی نداره،چون همینکه واقعی شدی نمیتونی زشت باشی-مگر از چشم کسایی که حالیشون نیست...به محض اینکه واقعی شدی ،دوباره نمی تونی غیر واقعی بشی.این برای همیشه می مونه. "برگرفته از کتاب : خرگوش مخملی ، اثر: مارجری ویلیامز"
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:0 توسط اعظم ملک دار
|
عینکم را از چشمانم برمیدارم و خیره ی چشمانش میشوم.برایم از چشم ها میگوید.از اینکه چشمها هم سخن می گویند. چشم از او برمیدارم و طفره می روم از نگاه کردن.مدتهاست که دست خودم را خوانده ام و بهتر از هرکسی میدانم بر این چشم ها چه می گذرند و بهتر از هرکسی هم میدانم که چشم هایم از چه سخن میگویند.شروع می کنم به حرف زدن.از مادیگیلیانی معروف می گویم و....
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:45 توسط اعظم ملک دار
|
پایم را جای پای تو می گذارم.سفت و محکم!
دستانم در دستان تو ! رهایم می کنی اما تنهایم نمی گذاری! پایین منتظرم می مانی،صدایم میزنی و من کوه را به شوق رسیدن به تو پایین می آیم. رفتن برای رسیدن به قله و برگشتن برای رسیدن به تو!!!
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 23:5 توسط اعظم ملک دار
|
|
همه چيز در خواب است ، دريا نيز خفته و مستِ خوابش با نگاهي بيگانه به من مي نگرد. او غرق رؤياهاي خويش است و پريشان بر بالش هاي زمختش به اين سو وآن سو مي غلتد.
نوايش را مي شنوم.گويي از خاطره هاي بد مي نالد و نواي ناله ي او از آمدن بدي ها هشدار مي دهد...
" نیچه"