تبليغاتX
, خفته دریای عمیق

 

دلم خواست که بنویسم.آنهم برای کسی که مرا به فکری عمیق واداشت.کسی که برخی عقایدم را به چالش کشید و مرا بر آن داشت که دوباره در مورد آنها فکر کنم.وقتی برایش از خط زدن آدمها از زندگی ام گفتم مرا از داشتن چنین حقی محروم کرد.با خودم که فکر کردم نمی دانستم آیا واقعا چنین حقی را دارم یانه؟به من گفت این کارم فقط پاک کردن صورت مسئله است.من باید با آدم هایی که از زندگی ام کنارشان می گذارم  ارتباط داشته باشم .مطمئنا آنها هم در وجودشان چیزی پیدا می شود که مرا از کنار گذاشتنشان باز دارد.در طی مدتی که در سفر بودم به حرفهایش فکر کردم و کلی با خودم جنگیدم.بر آن شدم که برای یکبار هم که شده امتحان کنم.تصورم را تغییر دهم و این کارم را کنار بگذارم.به این نتیجه رسیدم که خط زدن آدم ها را باید ادامه دهم و واقعا نمی شود و لزومی ندارد که همه را در زندگی خودم نگه دارم و هر چند می دانم اینبار دیگر حق گفتن چنین حرفی را ندارم اما برخی آدم ها ارزشش را ندارند.البته فقط در رابطه با خودم می گویم.هر چند روشم را تغییر ندادم اما قول دادم که در خط زدن و کنار گذاشتن آنها کمی دقیقتر شوم و براحتی آدم های اطرافم را از دست ندهم.

وآنچه باقی می ماند تشکری صمیمانه ازاوست که  دلم می خواهد همیشه در صفحه زندگی ام  پر رنگ باقی بماند...

 

نوشته شده توسط اعظم ملک دار در ساعت 22:24 | لینک  | 

 

یک سفر 10 روزه شاید زیاد هم طولانی نباشد اما برای من که فکر می کردم کلی کار دارم سفر طولانی بود اما بسیار عالی و مفید.

من معتقدم وقتی انسان نیاز به سفر را در خود حس می کند برای سفر کردن حتما نیاز نیست که به جایی برود که تا به حال نرفته مهم اینست که به هر جایی که می رود با دیدی جدید برود و همیشه  در مکان های تکراری به دنبال چیزهای جدید باشد.

سفر چند روزه و کوتاه من به جایی که همیشه دوستش می داشتم و میدارم بنا به دلایلی طولانی شد و من از این بابت خوشحال هم بودم.

قرار بر  این بود که درطی مدتی که در سفر هستم کتاب روح سرمایه داری و اخلاق پروتستانی را به اتمام برسانم.اما نشدو برخلاف همیشه که رعایت نکردن برنامه ناراحتم می کرد اما اینبار اتفاق خاصی نیفتاد و حتی به سرزنش خود هم نپرداختم.

در ان مدتی که در سفر بودم از لحظه لحظه ها لذت می بردم.آرامش به معنای واقعی در سراسر روز وجود داشت و برای من قابل درک بود.سکوت  را می توانستم بشنوم.و در شب صداهایی که نه تنها آزارم نمی داد بلکه باعث آرامش بیشترم می شد مرا به خواب دعوت می کرد.وجود مادربزرگم که بهتر از همه چیز بودشیرینی این مدت را دوبرابر میکرد.زنی روستایی،بی آلایش با بخشندگی بی نهایت و مهربانی دوچندان و ذوق بسیار که حتی من در برابرش کم می آورم.کسی که در صدد این بود که در این مدت از من یک کدبانو بسازد و من در آن مدت تمام سعی خود را کردم که هرچه می گوید با دقت تمام انجام دهم .کارها را با میل انجام می دادم.تمرینی بود برای من.منی که چندان کارهای خانه را دوست نمی دارم و با انجام آنها به طور مداوم مخالفم اما در این مدت با میلی فراوان انها را انجام می دادم.هر چند دلم می خواهد مفصلا در موردش حرف بزنم اما ترجیح می دهم یک پست کامل در مورد او بنویسم.

از سفرم می گفتم.در این سفر تجربیات زیادی کسب کردم.کتاب یک عاشقانه ارام نادر ابراهیمی را خواندم.خیلی برایم خوب بود.بیراهه نمی گفت.کتابها تا آن حد که رسم دوستی و انسانیت بیاموزند معتبرند نه تا آن حد که مثل دریای مرده از کلمات مرده تو را در خود غرق کنندو فرو ببرند.نمی خواستم در این مدتی که با هدف استراحت آمده بودم زیاد به خودم سخت بگیرم.می خواستم لابه لای انسانها پرسه بزنم و به حرفهایشان گوش دهم.با آنها باشم و دوستشان بدارم.کاری که مدتها نمی خواستم بکنم و یا بهتر بگویم بهانه ام ا ین بود که وقت ندارم.به کتابها عشق می ورزیدم.حرص خوانن کتاب مرا بر آن می داشت که به دنبال کتابهایی باشم که نخواندم و باید بخوانم.اما دراین مدت نمی خواستم مثل همیشه رفتار کنم و این یعنی شکستن عادت....

و ان خیلی لذت بخش بود.مثل همیشه رفتار نکردن و بر خلاف همیشه بودن.تجربه ای عالی بود.مدتها بود گردو غبار کتابها نمی گذاشت بیرونم را آنگونه که هست ببینم و من هر چیز را انگونه که می خواستم می دیدم.انصافا ابراهیمی خیلی خوب از پس من بر امد.احساس می کنم به همان زمانی بر گشتم که هنوز به کتاب ینگونه آلوده نشده بودم.زمانی که نه عادتی در کار بود و نه گریزی.آمیختن شعار من بود حتی زمانی که نا خوشایند بود خوشایندش می کردم.وقتی به خودم نگاه می کنم نمی دانم بزرگ شده ام یا تغییر کرده ام.شاید هم در یک جایی زیاده از حد جلو رفته ام .این جامعه شناسی ست که مرا بیش از حد واقع نگر کرده و فکر نمی کنم واقع نگری بد باشد.فقط گاهی باعث آزارت می شود.این جامعه شناسیست که باعث می شود همه را از پشت عینک جامعه شناسی ببینی و در این وادی چه بسیار انسانها را نفهم و ناآگاه فرض کنی.هر چند در این وادی اینگونه بودم اما هیچ گاه خود را آگاه و دانا فرض نکردم.و از این بابت خوشحالم که خود  را برتر از دیگران ندانستم.

جامعه شناسی مرا بر ان داشت که راهم را آگاهانه انتخاب کنم.به شعارهایم ایمان داشته باشم.اعتقاداتم را آگاهانه بدست بیاورم نه از روی تقلید.اما در این راه من سعی کردم انسانهای زیادی را از زندگی ام حذف کنم.چون یا مانع از حرکتم می شدند یا حرکتم را کند می کردنداین تنها راه برای من بود.

نوشته شده توسط اعظم ملک دار در ساعت 22:21 | لینک  | 

   

 

از جمله چیزهایی که ارسطو برای سعادت انسان واجب می داند،دوستی است و در اسباب و شرایط و لوازم و چگونگی دوستی تحقیقات مبسوط نموده .وی دوستان را 3 طبقه می کند:اول جماعتی که دوستی آنها مبنی بر نفع است و این غالبا در سالخوردگان دیده می شود.دوم گروهی که دوستی ایشان برای تمتع و تفنن است،دوستی جوانان اغلب از این نوع است.سوم دوستان حقیقی و کسانی که از آنها خود انها را می خواهند،یعنی نیکان و دوستی انها باالطبع نافع و با تمتع نیز می باشد.این نوع دوستی البته کمیاب استو و به طول زمان دست می دهد و غالبا میان اشخاص هم پایه و هم درجه حاصل می شود چه انسان محتاج به همدم است و لازمه دوستی معاشرت و استفاده از یکدیگر است و هر چه فایده دو طرف برای یکدیگر به برابری نزدیکتر باشد،دوستی استوار تر است .   

 "سیر حکمت در اروپا با نگارش محمد علی فروغی"

 

 

نوشته شده توسط اعظم ملک دار در ساعت 23:0 | لینک  | 

از نگفته ها ،از نسروده ها پرم

 

از اندیشه های ناشناخته و اشعاری که بدانها نیندیشیده ام.

 

عقده اشک من درد پری ،درد سرشاری ست.

 

و باقی ناگفته ها

 

سکوت نیست،ناله یی ست.

 

تنها برهنگان در آفتاب می زیند و تنها بی نیرنگان بر باد می رانند و  تنها کسی که هزاران بار راهش را

 

 گم کرده به خانه بازگشتی خواهد داشت.....

 

آری ...و چقدر نزدیکست روشنایی.

 

بازگشتن...از نو شروع کردن....به یقین رسیدن... خواستن....

 

مانوس یا نا مانوس بودن این کلمات به تو بستگی دارد.به این بسته است که تو چقدر به خودت به

 

زندگیت و به سرنوشتتت فکر کرده باشی و چقدر برای فردیت خود ارزش قایل شده باشی...آری همه

 

اینها به تو  بسته است.

 

باید خواست و باید رفت.

 

هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن راهی جز رفتن نیست.

 

می دانم که اینجا را هم دارم آلوده به ....می کنم اما یک اتفاق مرا بر آن داشت که اینها را

 

بنویسم.اتفاقی که مرا سخت خوشحال نموده و برای ابراز شادی راهی جز این نیافتم.

نوشته شده توسط اعظم ملک دار در ساعت 23:43 | لینک  | 

 

جامعه شناسی نخبه کشی"تحلیل جامعه شناختی برخی از ریشه های تاریخی استبداد و عقب ماندگی در ایران"

نویسنده:علی رضا قلی

نشر:نی /تهران 1377

نقد:اعظم ملکدار

 

کتاب" جامعه شناسی نخبه کشی در ایران" نوشته علیرضا قلی است.   این کتاب برخلاف نامی که مؤلف برای آن برگزیده است ، چندان کاری با جامعه شناسی ندارد و بیشترجزو ادبیات تاریخ سیاسی طبقه بندی میشود. مولف در دیباچه کتاب به رسم تواضع ، اثر موجود را کاری جدی و روشمند نمیداند و حتی عنوان کتاب را در خور محتوای آن نمی شناسدو به خوانندگان صادقانه میگوید که این کتاب ، کتابی ژرف و دانشگاهی نیست. حتی ابراز میدارد که خودش از آنچه نوشته راضی نبوده و به اصرار دوستان و آشنایان به چاپ آن تشویق شده است .

کتاب از 4 بخش تشکیل شده است.که در بخش اول نویسنده به ویژگی فرهنگ اقتصادی ایران پرداخته و 3 بخش دیگر را به سه تن از نخبگان ایرانی یعنی امیرکبیر و قائم مقام و مصدق اختصاص داده است.

در بخش اول نویسنده به بیان ویژگی های ایران از دوره مغولان تا  آغاز کار قاجاریه می پردازد. مالیات های سنگین،تجارت انحصاری دولت ،عدم امنیت اجتماعی و اقتصادی، اعمال حاکمیت سیاسی با اجبار بی ضابطه،عدم تحول در شیوه زندگی ایرانیان از نظر نظام فرهنگ اجتماعی و.... از خصوصیات  ایران در آن مقطع زمانی میباشد.در همین بخش نویسنده وضعیت اروپا را همزمان با دوره ایران بیان میکند .اروپایی که در آن انواع تغییرات رخ داده بود و دچار یک تحول عظیم گشته بود که در یک نگاه تطبیقی نویسنده نتیجه میگیرد که در ایران  نیاز جدیدی حس نمی شد و ایران از تحولات نقاط دیگر جهان بی اطلاع بود.

در بخش دوم و سوم و چهارم کتاب نویسنده ایران را در دوره سه نخست وزیر یعنی قائم مقام،امیر کبیر و مصدق را تشریح می کند.  

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعظم ملک دار در ساعت 18:57 | لینک  | 

"مردن ....   هم می میرند........               مرگ یک باید است!!!

با هراس از مرگ ،عشق هرگز احساس نخواهد شد.

دولت سرای عشق بسی دور است

دریاب!

یک عاشق صادق هر گز نمی میرد."                    اوشو

 

"هر روزی که پرتو خورشید را رویت می کنی آخرین روز زندگی ات است."            هوراس

 

"زندگی کوتاهست.خیلی کوتاه.

ما برای همیشه در این دنیا زنده نیستیم  و این بدین معناست که باید قدر روزها و ساعات باقیمانده زندگیمان را بدانیم."                                 یوستین گوردر

 

امشب شب غریبی برای منست.غریبست از آن جهت که می بینم که انسانهایی می آیند و می روند و در فاصله آمدن و رفتنشان هیچ اتفاقی نمی افتد.هیچ لذتی از زندگی نمی برندو گویی هیچ از زندگی نمی فهمند.

 آیا اینان برای زندگی کردن آمده اند؟؟؟؟؟؟؟؟

زندگی کردن شده یک وازه غریب....

همه در این دنیا زنده اند اما کمتر کسی زندگی می کند.

امشب در اثر مرگ یکی از نزدیکانم متاثر شده ام.خوب می دانم که هر آغازی یک پایانی دارد و این برایم اصلا غیر قابل درک نیست .آنچه برایم سنگین است زندگی نکردن و لذت نبردن و هدف نداشتن است.

و سوال من اینست که چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی زندگی کردن اصلا ارزش ندارد که فقط برای لحظه ای به آن فکر کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط اعظم ملک دار در ساعت 0:41 | لینک  | 

در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم     هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

امروز در دانشکده خبر هایی بود. باز هم جنبش دانشجویی......

و باز هم مثل همیشه یک جنبش بی ثمر و بی نتیجه.

مثل همیشه شعار و شعار و شعار.

اما جنبش دانشجویی امروز با بقیه روزها کمی فرق داشت.

امروز بعد از اینکه بچه ها  مطالبات خویش را بیان نمودند و کمی شعار دادند و شعر یار دبستانی من را خواندند یکی از دانشجویان اجازه خواست تا حرف بزند.

خوب از آنجایی که این دانشجو از هم کلاسی های بنده بود و من تا حدودی با ایشان و دغدغه هایشان آشنایی دارم حدس میزدم که چه چیز هایی باید توسط ایشان گفته شود.

خوب شایدآنچه که آقای صید افکن در جمع دانشجویان گفتند برای خیلی ها غیر قابل تحمل بود اما من معتقدم که صحت داشت.

اعتراض آقای صید افکن به این معنی نبود که او هیچ خواسته ای ندارد و دلش نمی خواهد که دانشگاه شاهد یک فضای باز نباشد..

نه !!!

او از وضعیت ما حرف زد.کسانی که خود را دانشجو نامیده اند بدون هیچ هویت دانشگاهی.

بدون هیچ نشانی از دانشجو بودن.بدون اینکه از فرهنگ آکادمیک خبری داشته باشند.

خطاب او به همه کسانی که خود را به اصطلاح دانشجو می دانند یک مشت گوسفند بود...

خوب به خیلی ها بر خورد.اما بهتر نیست کمی در این مورد تامل کنیم.

آیا واقعا ما دانشجو هستیم؟آیا ما تولید علم داریم؟آیا مطالعه داریم؟آیا تفکر می کنیم؟آیا به جز خواندن مشتی جزوه کاری دیگر می کنیم؟

امروز با واکنش نشان دادن دانشجوها به صید افکن برای یک لحظه به این فکر کردم که اگر قشر دانشجوی ما اینگونه است پس خدا به داد برسد که مردم عامه و توده ها چگونه اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر جای تاسف دارد که ما با چنین دانشجویانی روبه رو هستیم...

یک قشر ناآگاه!!!

آیا فقط گوسفند بودن برای دانشجو یک توهین است؟

چه بسیار توهین ها که نمی بینیم و نمی شنویم و هیچ واکنشی نشان نمی دهیم...

کمی بیندیشیم!!!

نوشته شده توسط اعظم ملک دار در ساعت 23:7 | لینک  | 

تلنگرهای زیادی در زندگی به هر کسی زده می شودو هر کسی در زندگی خود با نشانه های زیادی رو به رو میشود که شاید اگر به آنها کمی توجه شود زندگی  ادمی از این رو به آن رو شود. هر چند که نشانه ها و تلنگر ها و هشدارها فراوانست اما باید چشمی بینا داشت و گوشی شنوا و یک آمادگی برای پذیرش ودرک و فهم آنها.

در زندگی دانشگاهی هم از اینگونه تلنگرها و نشانه ها کم اتفاق نمی افتدکه یا توسط اساتیدست یا هم کلاسی ها  یا اگر کتابی خوانده شود توسط آن کتاب.

 اما ماجرای یک تلنگر در کلاس استاد فاضلی.....

این هفته در کلاس استاد فاضلی  ،استاد باز هم در مورد مسائلی که دامنگیر دانشگاههای ماست صحبت کردند.

در مورد اینکه چرا دانشجوی ایرانی امروزی با فرهنگ آکادمیک اشنایی ندارد؟

چرا دانشجوی امروزی بی انگیزه است؟

چراحرفی برای گفتن ندارد؟

چرا موضعی برای دفاع کردن ندارد؟

چرا در کلاس و بحث های کلاسی مشارکت نمی کند؟

چرا فقط به فکر دودره کردن از کلاس است؟

چرا برای هر کاری وقت دارد الا مطالعه کردن ؟

چرا سوالی ندارد؟

چرا دغدغه ای ندارد؟

چرا فکر نمی کند؟

چرا نمی نویسد؟

و هزاران سوال دیگر......

استاد فاضلی در طول کلاسهایش خیلی سعی می کن علت این سوالات را بیابد و برای آنها راه حلی ارائه دهد اما وقتی بیشتر این مسائل مسائل ساختاریست در نتیجه به این اسانی هم نمی توان عمل کرد.

خلاصه اینکه طرح این سوالات و بحث ها در این جلسه به نوعی یک تلنگر دوباره برای من بود.

نشانهای بود تا دریابم که من باز هم از قافله عقب مانده ام و غافل ماندم از اینکه زمان در حال سپری شدن است و وشاید دیگر فرصتی باقی نماند.پس باید به سوی آنچه که باید پیش بروم و این نشانه ها را دریابم.....

نوشته شده توسط اعظم ملک دار در ساعت 0:59 | لینک  | 

من اجازه ندادم مدرسه مانع تحصیلاتم شود.            "  مارک تواین"

  

این جلسه  کلاس انسان شناسی در مورد نقد "کتاب نخبه کشی علی رضا قلی" بود. همان کتابی که بنده هم به نقدش مبادرت ورزیدم.

و اما اگر بخواهم در مورد نقد این کتاب چند جمله ای را بنویسم بهتر میدانم که از این مسئله شروع کنم که این کتاب در حالیکه مدعیست که یک کتاب جامعه شناختی می باشد اما با توجه به نظر بنده  و استاد فاضلی این کتاب کاملا تاریخیست.

نویسنده در این کتاب مردم ایران و فرهنگ ایرانی  را به باد انتقاد می گیرد. وی در مسئله نخبه کشی مردم ایران را مقصر میداند در حالیکه اثبات این مدعا ساده نیست.

تحلیل های نویسنده یک تحلیل ساختاری نیست.در این کتاب نویسنده از هیچ نظریه ای استفاده نمی کند.

نویسنده در عین اینکه معتقدست در تحلیل مسائل داخلی فقط نباید عامل استبداد را تنها عامل عقب ماندگی دانست اما خود در بررسی علل عقب ماندگی ایران فقط عامل فرهنگ ایرانی را متهم می کند.

هر چند خواندن این کتاب و نقد آن توانست بر دانسته هایم اضافه کند اما خوب می دانم که کافی نیست و برای عمیق شدن در این موضوع باید بیشتر به مطالعه بپردازم و به این موضوع بیشتر فکر کنم که آیا نخبه کشی ویژگی ذاتی مردم ایران است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

نوشته شده توسط اعظم ملک دار در ساعت 22:54 | لینک  | 

پنج شنبه 6 اردیبهشت نشستی توسط موسسه کندو کاو برگزار شد.موضوع  این نشست "دین گریزی  جوانان" بودکه دکتر زاهدانی  استاد  جامعه شناسی دانشگاه شیرازدر این جلسه به ایراد سخنرانی پرداختند.از نقد دکتر و صحبت هایش می گذرم و ترجیح می دهم در مورد دو مسئله دیگر بگویم. یکی در مورد اینکه این جلسه باعث شد من در مورد مسئله سکولاریسم بیشترمطالعه کنمو و به طور کلی تصورم از سکولاریسم را که تصوری کاملا اشتباه بود را کنار گذارم و بیشتر در این مسئله دقیق شوم که سکولاریسم چیست و چه نیست و معیار آن چه می باشد.شب پنج شنبه با دکتر به منزل ایشان رفتم و در مورد این مسئله با هم صحبت کردیم و ایشان طبق عادت همیشگی به خواندن کتاب "سنت و سکولاریسم و کتابی دیگر از دکتر سروش" مشغول شد و از لابه لای کتاب های سروش خیلی از مسائل را برایم واضح و روشن کردند.

و اما مسئله دیگر در مورد دو حاج آقا بود در جلسه در جلوی ما نشسته بودند.دو حاج آقایی که در طول جلسه یا روزنامه می خواندند یا با موبایلشان ور می رفتند یا با هم حرف می زدند و من نمی دانم که برای چه منظوری به این نشست امده بودند و چرا وقت گرانبهایشان را تماما در این نشست علمی هدر دادند.
نوشته شده توسط اعظم ملک دار در ساعت 23:11 | لینک  |